صفحه ها
دسته
وبلاگ هاي مذهبي
لینک های مذهبی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 427807
تعداد نوشته ها : 744
تعداد نظرات : 84
Rss
طراح قالب
GraphistThem253
رامش در برابر گستاخى
پیرمردى امام حسن(ع) را سوار بر مرکب دید و آنچه توانست از آن حضرت بدگویى کرد. سپس امام پیش آمد و سلام کرد و در حالى که لبخند بر چهره داشت به او فرمود: «اى پیرمرد! گمانم غریب هستى؟ گویا در بعضى امور به اشتباه افتاده‏اى. اگر از ما رضایت‏طلبى، از تو خشنود مى‏شویم. اگر چیزى از ما بخواهى، به تو عطا مى‏کنیم. اگر از ما راهنمایى بخواهى، تو را راهنمایى مى‏کنیم. اگر براى برداشتن بارى کمک بخواهى، بار تو را برمى‏داریم. اگر گرسنه باشى، تو را سیر مى‏نماییم. اگر برهنه باشى، تو را مى‏پوشانیم. اگر نیازمند باشى، تو را بى‏نیاز مى‏کنیم. اگر گریخته باشى، به تو پناه مى‏دهیم. اگر حاجتى دارى، آن را برآورده مى‏کنیم. اگر به خانه ما بیایى، تا هر وقت بخواهى مهمان ما خواهى بود...».
هنگامى که پیرمرد، این سخنان مهرانگیز را از امام حسن(ع) شنید، دگرگون شد و گریه کرد و گفت: «گواهى مى‏دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستى. خداوند آگاه‏تر است که مقام رسالت خود را در وجود چه کسى قرار دهد. تو و پدرت مبغوض‏ترین افراد نزد من بودید؛ ولى اینک تو محبوب‏ترین انسان نزد من هستى».
سپس او مهمان امام شد و پس از مدّتى، در حالى که محبّت خاندان نبوت در قلبش جا گرفته بود، از محضر آن امام، مرخّص شد.
دسته ها : داستان روز
شنبه بیست و سوم 8 1388
پناه به ذکر الهى
در تأثیر این ذکر شریف یعنى لا اله الا انت سبحانک انّى کنت من الظالمین به سه جمله فاستجبنا له، و نجیناه من الغّم، و کذلک ننجى المؤ منین، دقت به سزا اعمال گردد، به خصوص به جمله اخیر که مفاد آن عام است که وعده فرموده است شامل همه مؤمنین مى باشد، و با جمع محلى به الف و لام و فعل مضارع که دال بر تجدد زمان و حصول تدریجى آن براى ابد است تعبیر فرموده است، فتبصّر.
امام صادق علیه السلام مى فرماید: در شگفتم براى کسى که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار چیز پناه نمى برد؟
در شگفتم براى کسى که ترس بر او غلبه کرده ، چگونه به ذکر حسبنا الله و نعم الوکیل پناه نمى برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال ذکر یاد شده فرمود: پس (آن کسانى که به عزم جهاد خارج گشتند و تخویف شیاطین در آن ها اثر نکرد و به ذکر فوق تمسک جستند) همراه با نعمتى از جانب خداوند (عافیت ) و چیزى زائد بر آن (سود در تجارت ) بازگشتند و هیچ گونه بدى به آنان نرسید.
و در شگفتم براى کسى که اندوهگین است، چگونه به ذکر لا اله الا انت سبحانک انّى کنت من الظالمین پناه نمى برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال ذکر فوق فرمود: پس ما (یونس را در اثر تمسک به ذکر یاد شده ) از اندوه نجات دادیم و همین گونه مؤ منین را نجات مى بخشیم.
و در شگفتم براى کسى که مورد مکر و حیله واقع شده ، چگونه به ذکر أفوض امرى الى الله ان الله بصیر بالعباد پناه نمى برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل به دنبال ذکر فوق فرمود: پس خداوند (موسى را در اثر ذکر یاد شده ) از شر و مکر فرعونیان مصون داشت .
و در شگفتم براى کسى که طالب دنیا و زیبایى هاى دنیاست ، چگونه به ذکر ((ما شاءالله لا قوة الا بالله )) پناه نمى برد. زیرا به تحقیق شنیدم که خداوند عزوجل بعد از ذکر یاد شده (از زبان مردى که فاقد نعمت هاى دنیوى بود، خطاب به مردى که از آن نعمت ها بهره مند بود) فرمود: اگر تو مرا به مال و فرزند، کمتر از خود مى دانى پس امید است خداوند مرا بهتر از باغ تو بدهد...
دسته ها : داستان روز
پنج شنبه جهاردهم 8 1388
آرامش در برابر خدا
هنگامى که حضرت امیر(ع) مشغول نماز مى‏شد، با همه وجود، متوجّه خدا بود و از دنیا و آن چه در اوست بریده مى‏شد؛ به گونه‏اى که فقط در این هنگام مى‏شد تیر و تیغ بر جاى مانده از جنگ را از بدنش خارج کرد.
روزى به پاى آن حضرت، تیرى اصابت کرد و پاره‏اى از آن در پاى ایشان مانْد که درآوردنش مشکل بود. در این باره، حضرت زهرا (س) فرمودند: «هنگام نماز، آن را از پایش بیرون آورید؛ چون در آن حالت، متوجّه آنچه بر او مى‏گذرد نیست». آن ها نیز چنین کردند.
دسته ها : داستان روز
سه شنبه دوازدهم 8 1388

عبور از دریا توسط بسم الله

ْجناب ثقة الاسلام کلینى در کتاب شریف اصول کافى از امام صادق علیه السلام روایت فرموده است که : شخصى همراه حضرت عیسى علیه السلام بود تا به دریا رسیدند و با حضرت بر روى آب راه مى رفتند و از دریا مى گذشتند - این جانى است که در آب تصرف مى کند، این همان جان است که مرده را زنده مى کند، و ابراء اکمه و ابرص مى نماید و جان هاى مرده را زنده مى کند و حیات مى دهد، و هر کسى که به تعلیم معارف حقه نفوس را احیاء مى کند عیسوى مشرب است - آن شخص که دید بر روى آب مثل زمین هموار عبور مى کنند، در عین عبور به این فکر افتاد که حضرت چه مى گوید و چه مى کند که بر روى دریا این گونه راه مى رود، دید حضرت مى گوید: بسم الله ، از روى عجب به این گمان افتاد که اگر خودش از تبعیت کامل بیرون آید و مستقلا بسم الله بگوید مانند حضرت مى تواند بر آب بگذرد، از کامل بریدن همان و غرق شدن همان ، استغاثه به حضرت روح الله نمود، آن جناب نجاتش داد.

دسته ها : داستان روز
شنبه نهم 8 1388
من در همه مدتى که با آن سالار و سرور و پدر روحانیم علامه فاضل تونى محشور بودم و از محضرش استفاده مى کردم ، یک کلمه حرف تند و درشت ، و یک بار اخم و ترش رویى از او ندیدم ، فقط یک روز که مى بایستى اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشیم ، چند دقیقه دیر شد؛ فرمود: چرا دیر آمدید؟
عرض کردیم : اختلاف افق از مدرسه مروى تا این جا موجب این تفاوت شده است ، تبسم فرمود و شروع به درس نمود.(1)
کتاب: داستان های حکیمانه در آثار استاد حسن زاده آملی ص 84
دسته ها : داستان روز
پنج شنبه هفتم 8 1388
در یکى از جنگ ها، عده اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
ملک پرسید: این اسیر چه مى گوید؟
یکى از وزیران نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید:
'والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس'
ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس مارا نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی. چنان که خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز.
دسته ها : داستان روز
سه شنبه پنجم 8 1388
آب شیرین و آب شور:
با آب شیرین می شود کشت کرد،‌ اما با آب شور نمی شود. آب شور، بعضی درخت ها را می خشکاند. کارهایی که انسان انجام می دهد همچون درختی است که می کارد و با نیاتش آن را آب می دهد. تا نیات خالص است این درخت ها خرم و باشکوهند، اما وقتی که نیات دیگری پا در میان می نهند مثل این است که آب شوری با آب شیرین مخلوط شده باشد. طبیعتاً در چنین صورتی پژمردگی و خشکی درخت غیر قابل اجتناب است.
دسته ها : داستان روز
سه شنبه بیست و هشتم 7 1388
مقصد
آن کس که مقصدی در پیش دارد تا آن گاه که در حال سیر به سوی مقصد است، قسمت های طی نشده را می بیند. اما آن گاه که پشت به مقصد نمود قسمت های طی شده را خواهد دید. مقصدی که شما نیمی از آن را پشت سر گذارده اید و نیمی از آن را در پیش رو دارید طبیعتاً تا در حال سیر هستید نیمه سیر نشده را می بینید، اما همین که پشت به مقصد نمودید نیمه سیر شده را خواهید دید. همچنین است حال و هوای آن کس که رفته ها و نرفته ها و کرده ها و نکرده های خویش را می بیند. آن کس که رفته ها و کرده های خود را می بیند باور کند که پشت به مقصد دارد و آن کس که نرفته ها و نکرده ها را می نگرد تردیدی نداشته باشد که رو به مقصد دارد.
دسته ها : داستان روز
دوشنبه بیست و هفتم 7 1388
قطب شمال و قطب جنوب
خورشید همیشه نورافشانی می کند و هیچ گونه تبعیضی در بذل اشعه ندارد، ولی قسمت هایی از زمین مانند قطب شمال و قطب جنوب بخاطر این که نمی تواند خود را در معرض نور خورشید قرار دهد همیشه یخ زده و منجمد است و با این که خاک و آب قطبین مانند زمینهای دیگر مستعد رشد است، همیشه در یخبندان به سر می برد. رحمت الهی دائمی است «یا دائم الفضل علی البریة» اگر انسان موانع را برطرف کند می تواند از آن رحمت های واسعه الهی بهره کامل را ببرد و به هر مقدار که در مقابل این تابش موانعی باشد دل انسان منجمد تر می شود و این همان قساوت قلب است. وقتی دنیا مانع تابش نور الهی و رحمت های واسعه ربوبی گردد دل انسان یخ می بندد و برای ذوب این انجمادها باید ابتدا موانع را برطرف کرد.
دسته ها : داستان روز
شنبه بیست و پنجم 7 1388

تغییر وضعیت زمین نسبت به خورشید:
خورشید همیشه نورافشانی می کند و زمین یکی از میلیون ها نقطه است که می تواند از نور خورشید استفاده کند. برای این که زمین بتواند از نور خورشید بهره برداری کند باید وضعیت خود را در مقابل خورشید تغییر دهد و در مقابل آن قرار بگیرد.
این که در شب قسمتی از زمین از نور خورشید بی بهره است، نه برای این است که خورشید به طرف زمین نمی چرخد و خود را تطبیق نمی کند، بلکه زمین باید موضع خود را تغییر دهد. «توبه» تغییر وضعیت انسان است نسبت به خدا، نه تغییر وضعیت خدا نسبت به انسان.
انسان باید موضع خود را تغییر دهد، نه خدا. وقتی انسان موضع خود را تغییر داد از رحمت های تازه الهی بهره مند می شود. اصولاً معقول نیست که گفته شود خدا وضعیت خود را نسبت به ما تغییر دهد،‌ بلکه ما باید وضعیت خود را نسبت به خدا تغییر دهیم.

منبعwww.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
جمعه بیست و چهارم 7 1388

نقل است که یک بار به جنازه ای رفت. چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو پریست که خاک گل شد. پس گفت: ای مردمان! اول و آخر لحد است. آخر دنیا گور است و اول آخرت نگری گور است که القبر اول منزل من منازل الاخرة. چه می نازید به عالمی که آخرش این است. یعنی گور! و چون نمی ترسید از عالمی که اولش این است یعنی گور! اول و آخر شما این است اهل غفلت! کار اول و آخر بسازید. تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگریستند که همه یک رنگ شدند.
«تذکرةالاولیاء»

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
پنج شنبه پنجم 6 1388

در رکاب خلیفه
علی(علیه‏السلام) هنگامی که به سوی کوفه می‏آمد، وارد شهر انبار شد که‏ مردمش ایرانی بودند. کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آن ها عبور می‏کند، به استقبالش شتافتند، هنگامی که مرکب علی به راه افتاد، آن ها در جلو مرکب علی(ع) شروع به دویدن کردند. امیرالمؤمنین آن ها را طلبید و پرسید: 'چرا می‏دوید، این چه کاری است که می‏کنید؟!'.
آن ها گفتند: این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام‏ خود می‏کنیم. این سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول‏ بوده است.
حضرت فرمودند: 'این کار شما را در دنیا به رنج می‏اندازد، و در آخرت به شقاوت‏ می‏کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می‏کند خودداری‏ کنید. به علاوه این کارها چه فایده‏ای به حال آن افراد دارد؟'

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
چهارشنبه چهارم 6 1388

حتی برده فروش
ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می‏دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می‏دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بیتاب می‏شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می‏رفت، اول راه خود را به‏ طرف مسجد - یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیغمبر در آن جا بود - کج می‏کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر می‏رساند، و از دیدن پیغمبر توشه بر می‏گرفت و نیرو می‏یافت، سپس به دنبال کار خود می‏رفت. گاهی که مردم دور پیغمبر بودند و او پشت سر جمعیت قرار می‏گرفت و پیغمبر دیده نمی شد، از پشت سر جمعیت‏ گردن می‏کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبر اکرم بیفتد. یک روز پیغمبر اکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعی می‏کند پیغمبر را ببیند، پیغمبر هم متقابلا خود را کشید تا آن مرد بتواند به‏ سهولت او را ببیند. آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت، همین که چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد، با اشاره دست او را نزدیک طلبید، آمد جلو پیغمبر اکرم و نشست. پیغمبر فرمود: 'امروز تو با روزهای دیگرت فرق داشت، روزهای دیگر یک بار می‏آمدی‏ و بعد دنبال کارت می‏رفتی، اما امروز پس از آن که رفتی، دو مرتبه‏ برگشتی، چرا؟'
گفت: 'یا رسول الله! حقیقت این است که امروز آن قدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم، ناچار برگشتم'.
پیغمبر اکرم درباره او دعای خیر کرد. او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد. چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود. رسول خدا از اصحاب خود و سراغ او را گرفت، همه گفتند: 'مدتی است او را نمی‏بینیم' رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده، به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف 'سوق الزیت' - یعنی بازاری که در آن جا روغن زیتون می‏فروختند - راه افتاد، همین که‏ به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسی نیست. از همسایگان احوال او را پرسید، گفتند: 'یا رسول الله! چند روز است که وفات کرده است‏'.
همان ها گفتند: 'یا رسول الله! او بسیار مرد امین و راست گویی بود، اما یک خصلت بد در او بود'.
پیامبر فرمود:' چه خصلت بدی؟'
گفتند: 'از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت، مثلاً دنبال زنان را می‏گرفت'.
پیامبر فرمود: 'خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد. او مرا آن چنان‏ زیاد دوست می‏داشت که اگر برده فروش هم می‏بود خداوند او را می‏آمرزد'.

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
يکشنبه بیست و پنجم 5 1388

بازنشستگی
پیرمرد نصرانی، عمری کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته‏ای نداشت، آخر کار کور هم شده بود. پیری و نیستی و کوری همه با هم جمع شده بود و جز گدایی راهی برایش باقی نگذارد، کنار کوچه می‏ایستاد و گدایی می‏کرد. مردم ترحم می‏کردند و به عنوان صدقه پشیزی به او می‏دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانی ملالت بار خود ادامه می‏داد.
تا روزی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(علیهما السلام)از آن جا عبور کرد و او را به آن حال دید. علی به صدد جستجوی احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است؟ ببیند آیا فرزندی ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهی دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگی کند و
گدایی نکند؟ کسانی که پیرمرد را می‏شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانی است، و تا جوانی و چشم داشت کار می‏کرد، اکنون که هم جوانی را
از دست داده و هم چشم را، نمی‏تواند کار بکند، ذخیره‏ای هم ندارد، طبعا گدایی می‏کند. علی(علیه السلام) فرمود: 'عجب! تا وقتی که توانایی داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته‏اید؟! سوابق این مرد حکایت می‏کند که در مدتی که‏ توانایی داشته کار کرده و خدمت انجام داده است. بنابراین بر عهده‏ حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت‏ المال به او مستمری بدهید'.

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
شنبه بیست و چهارم 5 1388

حق برادر مسلمان
عبدالاعلی، پسر أعین، از کوفه عازم مدینه بود. دوستان و پیروان امام‏ صادق(ع) در کوفه، فرصت را مغتنم شمرده مسائل زیادی که مورد احتیاج‏ بود نوشتند و به عبدالاعلی دادند که جواب آن ها را از امام بگیرد و با خود بیاورد. ضمناً از وی در خواست کردند که یک مطلب خاص را شفاها از امام‏ بپرسد و جواب بگیرد، و آن مربوط به موضوع حقوقی بود که یک نفر مسلمان‏
بر سایر مسلمانان پیدا می‏کنند. عبدالاعلی وارد مدینه شد و به محضر امام رفت. سؤالات کتبی را تسلیم‏
کرد و سؤال شفاهی را نیز مطرح نمود، اما بر خلاف انتظار او، امام به‏ همه سؤالات جواب داد، مگر درباره حقوق مسلمان بر مسلمان. عبدالاعلی آن روز چیزی نگفت و بیرون رفت. امام در روزهای دیگر هم یک کلمه درباره این موضوع نگفت. عبدالاعلی عازم خروج از مدینه شد و برای خداحافظی به محضر امام رفت،
فکر کرد مجدداً سؤال خود را طرح کند، عرض کرد: 'یا ابن رسول الله! سؤال آن روز من بی‏جواب ماند'.
- 'من عمداً جواب ندادم'.
- 'چرا؟'
- 'زیرا می‏ترسم حقیقت را بگویم و شما عمل نکنید و از دین خدا خارج‏ گردید'.
آن گاه امام این چنین به سخن خود ادامه داد: 'همانا از جمله سخت‏ترین تکالیف الهی درباره بندگان سه چیز است: یکی رعایت عدل و انصاف میان خود و دیگران، آن اندازه که با برادر مسلمان خود آن چنان رفتار کند که دوست دارد او با خودش چنان کند. دیگر این که مال خود را از برادران مسلمان مضایقه نکند و با آن ها به‏ مواسات رفتار کند. سوم یاد کردن خدا است در همه حال، اما مقصودم از یاد کردن خدا این‏ نیست که پیوسته سبحان الله و الحمدلله بگوید، مقصودم این است که شخص‏ آن چنان باشد که تا با کار حرامی مواجه شد، یاد خدا که همواره در دلش‏ هست جلو او را بگیرد.

منبع:www.noorihamedani.com

دسته ها : داستان روز
چهارشنبه بیست و یکم 5 1388
X